تبليغاتX
چشمان منتظر

 به نام حضرت حق که جل جلاله است او و در همه حال نظاره گر ماست!!!!!

بار الها تو آنقدر بزرگی که بنده ای حقیر همچو منرا به درگهت میپذیری!!!!

بار الها مرا آنقدر شرمنده خود میکنی که نمیدانم چگونه سر بر آستان مقدست بنهم...

دوستان شرح گرفتاری من گوش کنید..فصه این دل  زار مرا گوش کنید....

من خرابم ..خراب غمم...من همیشه در ماتمم...

قلم در دست میگیرم و نقش جان بر برگ بی جان کاغذ می زنم،تا یادگاری بماند از این جسم خاکی در این دنیای خاک...

تو که رقتی پریشون شد خیالم....همه گفتن که من دیونه حالم...نمیدانند که دیونه در فکر شفا نیست...که هر چی باشه اون بی وفا نیست...

تو که رفتی!!!!، نگه کن پشت سرت را...هنوزم یک نفر چشم انتظارت هست..هنوزم چشم دوهته ام...گرچه چشمانم به زیبایی چشمان او نیست!!!! ولیکن من هنوز چشم انتظارم...یادته فول دادی مال من باشی؟؟؟یادته ای دل دیوونه؟؟؟؟

پس چرا گذاشتی رفتی؟؟؟؟

یادته گفتی  شونه های من!!!جای امن گونه هاته!!!!سرتو گذاشتی رو شونه هام آروم بگیری....

پس چرا رفتی؟؟؟؟؟؟...

دلم از دست تو خون نیست....دلم از دست خودم بیزاره...دیگه من سیاه پوشم....سیاه غم میپوشم....شایدم راستی راستی مشکی رنگ عشقه!!!!!! چونکه هر چی عاشقه مشکی پوشه...آی پرنده تر ز خیالم..آی نسیم آفتابم.. تو بودی بهار عمرم!!حالا نزار خزون بشه..بیا برگرد تو دوباره!!!!نزار اینجا تنها بمونم...هموزم چشم انتظارم...

شاید دوباره شمعی برایم روشن کنی!!!شاید......یعنی میشه که دوباره نور مهتاب بشه راهماس من؟؟؟یعنی میشه؟؟؟

بیا و آزارم نده شبامو روشن کن!!!!

مرو ای دوست مرو ای دوست!!مرو از دست من ای یار   که منم زنده به بوی تو به گل روی تو...

مرو ای دوست مرو ای دوست   بنشین با منو دل...بنشین تا برسم  اگر به شب موی تو...تو نباشی چه امیدی به دل خسته من.. تو که خاموشی ......    بی تو به شامو سحر چه کنم با غم تو.....

با غم تو....

مرو ای دوست بر گرد و نگاهم کن...بنگر حال زارم.. بنگر حال گرفتارم.... ای مهتاب نورانیه عمرم برگرد......

تنهایم مگذار...

 

 دوستان شاید دیگه ننویسم..دلم شکسته دعا کنید برم حج شاید حالم بهتر  بشه؟؟؟؟؟

یا حق

+ نوشته شده توسط یاشار در دوشنبه 1385/02/25 و ساعت 16:55 |
به نام حی سرمد

سلام....

باز هم ایستگاه قطار و باز هم انتظار..

گویی انتظار هیچگاه پایانی ندارد..به خطوط ممتد ریل راه آهن می نگرم..آهرش کجاست؟؟نمیدانم..

آری آخر خط ممتد زندگی ما کجاست؟خود نمیدانیم ولی با اینحال این قطار زندگی با سرعتی سرسام آور پیش میرود،گه گداری در ایستگاههایی می ایستد،تا توشه ای فراهم آورد و ما می نگریم به گذر عمر و یاد ایام میکنیم.،در انتهای این ریل زندگی حقیقتی است پایان ناپذیر،برای بعضی شیرین و برای بعضی تلخ...اما... از حقیقت نمیتوان گریخت..

گویی چشمان منتظر ما،هر لحظه شوق بیشتری برای رسیدن دارد.

شیرین ترین مطلب برای انتظار،حقیقت است..چه کسی می گوید حقیقت همیشه تلخ است؟؟؟؟

در این راه آهن زندگی و در قطار لحظه ها هیچ چیز شیرین تر از حقیقت و محبت انتظار نیست..به لحظه وصال می اندیشم که چگونه حقیقت عشق و محبت را در آغوش کشم؟!!....

اما در این وصال،فراغی نیست،چرا که تو به اصل و حقیقت خود پیوستیو حقیقت بی انتهاست و فنا ناپذیر...

و چه شیرین است قطار دو زندگی..وقتی در ایستگاه عشق و محبت به یکدیگر میرسند و با هم حرکت می کنند و چه انتظار شسرسنس اشت،رسیدن دو قطار به حقیقت زیبا...

و چه دل انگیز است لحظه یکی شدن...

پی منتظر میمانم،تا نور مهتاب روشنای قطار زندگی من باشد.....

ای بهار آرزو ها و ای سر سبزترین وادی عشق و محبت،ای مهتاب عشق،برای همیشه قطار عشق و محبتت را در ایستگاه دلم متوقف کن و مسافر دوستی را در سرای دلم پیاده کن...

به تو فول میدهم تا لحظه وصال منتظر بمانم و دست از انتظار نکشم...

یا حق

 

+ نوشته شده توسط یاشار در شنبه 1385/02/23 و ساعت 11:19 |
به نام حضرت دوست که هر چه داریم همه از اوست

سلام دوستان و اینک بعد از مدتها خواستم آپ کنم.یه مطلب باحال دیدم که یکی از دوستام واسم فرستاده.

مرد و زن جواني سوار بر موتور در دل شب مي راندند.آنها عاشقانه يکديگر را دوست داشتند.
زن جوان: يواش تر برو, من مي ترسم.
مرد جوان: نه, اينجوري خيلي بهتره.
زن جوان: خواهش ميکنم , من خيلي مي ترسم.
مرد جوان: خوب, اما اول بايد بگي که دوستم داري.
زن جوان: دوستت دارم, حالا ميشه يواش تر بروني.
مرد جوان: منو محکم بگير.
زن جوان: خوب حالا ميشه يواش تر بري.
مرد جوان: باشه به شرط اينکه کلاه کاسکت منو برداري و روي سر خودت بذاري, آخه نميتونم راحت برونم. اذيتم ميکنه.
روز بعد واقعه اي در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سيکلت با ساختمان حادثه آفريد. در اين سانحه که به دليل بريدن ترمز موتورسيکلت رخ داد, يکي از دو سرنشين زنده ماند و ديگري درگذشت. مرد جوان از خالي شدن ترمز آگاهي يافته بود. پس بدون اينکه زن جوان را مطلع کند با ترفندي کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا براي آخرين بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند. دمي مي آيدو بازدمي ميرود. اما زندگي غير از اين است و ارزش آن در لحظاتي تجلي مي يابد که نفس آدمي را مي برد.

+ نوشته شده توسط یاشار در چهارشنبه 1385/02/06 و ساعت 23:33 |